|
...صدای دلم
|
|
سلام من دیگه این وب رو اپ نمیکنم برای همیشه بای
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 21:49 توسط عسل |
![]()
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:26 توسط عسل |
![]()
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:17 توسط عسل |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:13 توسط عسل |
دوست دارم
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان
او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:54 توسط عسل |
افسوس
افسوس...
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم٬
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد...
برای آنچه از دست رفته آه می کشیم
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:20 توسط عسل |
ارزش زن فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟ او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد. بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند. بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند. بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود. بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند. به اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها. خداوند سری تکان داد و فرمود : بله. يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان. يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد. اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد . خداوند فرمود : نمی شود !! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد. اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی . بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد. ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است. فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟ خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند. زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند. همواره بچه ها را به دندان می کشند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند. بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند. وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند. وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند. وقتی خوشحالند گريه می کنند. و وقتی عصبانی اند می خندند. برای آنچه باور دارند می جنگند. در مقابل بی عدالتی می ايستند. وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند. بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند. براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند. بدون قيد و شرط دوست می دارند. وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می¬خندند. در مرگ يک دوست، دل شان می شکند. در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند، با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند. آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد. قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد فرشته پرسيد : چه عيبی ؟ خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 14:8 توسط عسل |
هیچ وقت عاشق نشو اگر شدی فقط با یک نفر پیمان ببند وپای بند او باش
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:10 توسط عسل |
داستانی زیبا.... در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي ميکردند. شادي،غم،غرور،عشق و...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ي ساکنين
جزيره قايق هاي خودشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي
خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير
آب فرو ميرفت، عشق از غرور که با قايقي زيبا راهي مکان امني بود، کمک
خواست.غرور گفت: (( نه، نمي توانم تو را با خودم ببرم چون تمام بدنت خيس و
کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.))
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: (( اجازه بده تا من با تو بيايم.))
غم با صداي حزن آلود گفت: (( آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج به تنهايي
دارم.))
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان
بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود که ناگهان صداي
سالخورده اي گفت: (( بيا عشق، من تو را خواهم برد.))
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و
سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد.
وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد
کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد عالمي
که مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او
پرسيد: (( آن پيرمرد که بود؟!))
عالم پاسخ داد: ((زمان))
عشق با تعجب گفت: ((زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟!
عالم لبخندي خردمندانه زد و
گفت: زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.))
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:3 توسط عسل |
وایی!!!! ´´´´´´´´´´´´´´¶´¶¶´¶¶
یه بوس می دی؟ |
صفحه نخست پست الکترونیک آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 .: قالبساز :. جدیدترین اف های روز شب نقرهای(شب) بازديدهای شما: افراد آنلاين پارس وب: بازديدهای پارس وب: طراح قالب |